نویسنده: جواد آقایاری
گفتند از تبلیغ بنویس با خودم فکر کردم از کجاش بنویسم. از اولین ساعات عمامه به سر گذاشتن بنویسم که هی سرم گیج می رفت وجایی رو نمی دیدم یا از اونجایی بنویسم که مقرمون رو پیدا نمی کردم ومجبور شدم بعد از کلی پرس و جو یه دور همه منطقه استقرارمون رو دور بزنم. الحمدلله این به خیر گذشت و مقر رو پیدا کردم. می خواهی از اونجایی بگم که دلت کباب بشه، وقتی رسیدم غذا کباب بود ولی من بخاطرخستگی زیاد واسترس راه رفتن تو خیابون که همه چهار چشمی به آخوند کوچولو نگاه می کردند نتونستم غذا بخورم. بریم به روزهای دیگه از تیکه ی موتور سوار ها تا عکس یادگاری با یه جوون که موقع برگشتن از مسجد از اون طرف خیابون داد زد حاج آقا! حاج آقا! وایستادیم تا بیاد، دوستم چون از من پخته تر و باتجربه تر بود گفت چیه بفرمایید؟ جوونه گفت: حاج آقا ببخشید میشه یه عکس یادگاری بندازیم. حاج آقا بلافاصله برگشت گفت می خواهی چیکار می خواهی بزاری تو فیسبوک؟ جوونه که جاخورده بود گفت: نه بابا. حاج آقا سریع بر گشت با حالت شوخی گفت: فکر کردم نمی خواهی بذاری خواستم بهت بگم که بذاری تو فیسبوک. با اون یه عکس یادگاری انداختیم و به راهمون ادامه دادیم.......