داستان بلوچستان
نویسنده: علی بهمنی
به امر پدر با وجود مخالفت مدرسه البته با علاقه خودم، برای تبلیغ بلکه یادگیری تبلیغ راهی استان سیستان و بلوچستان شدم. پدرم گفت باید بری و یاد بگیری، از همین الآن نه اینکه پایه شش تموم بشه ندونی چی کار باید بکنی! آقای رفیعی مدیر محترم مدرسه گفتن: به پدر محترمتون بفرمایید مدرسه اجازه نمیده و غیبت غیر موجه حساب می شه.
امر پدر فقط بر خود تبلیغ تعلق گرفت نه اینکه کجا. ولی برگه ای که از طرف گروه تبلیغی محمد رسول اللهصلی الله علیه و آله به تابلوی مدرسه نصب شده بود اولین راهنمای من شد.
شنبه 11 آبان به همراه گروه راهی ایرانشهر شدیم. بعد از جلسه گروهی در دفتر سازمان تبلیغات جنوب شرق در ایرانشهر، تصمیم گروه بر این شد که در مناطق شیعه نشین بلوچستان فعالیت داشته باشیم. با جمع ده نفره راهی شهر دلگان و سپس شهرستان هودیان شدیم. مجال طول و تفصیل نیست؛ اما ذکر مختصری از خاطرات ان شا الله مفید باشه.
«تبلیغ اوّلی»
از ایرانشهر تا دلگان حدود 2 ساعت راه و از دلگان تا هودیان هم تقریباً همین مقدار فاصله است.
شب سیزدهم آبان مهمان ملا نعمت شدیم تا فردا محل تبلیغی هر نفر مشخص بشه. مردم هویان عمدتاً در «کپر» زندگی می کنند. اما برای ما که مهمان هستیم اتاقی کاهگلیای که به نسبت گپر ها لوکس تر هست تدارک دیده شده. اتاق پذیرایی ملا نعمت.
ملا نعمت از ملا های هودیانه. هودیان بزرگتر از اینه که روستا گفته بشه و جمعیت بالایی داره. تماماً شیعه هستن و کشاورزی در این منطقه رونق خوبی داره. به خاطر آب گرم و دائمی ای که از زیر کوه بیرون میاد. نخلستان های فراوان و بهتر بگم جنگل خرما بین چند بلندی که این شهر رو احاطه کرده دیده می شه بین نخل ها درختان پرتقال غرس شده که دیگر محصول درآمدزای این منطقه است.
ملا نعمت، ملاست اما نه اون ملایی که ما فکر می کنیم. در این مناطق محروم دفتر تبلیغات افرادی رو از اهالی آموزش میده به مدت یکسال یا کمتر یا بیشتر، برای بیان احکام ضروری و اولیه و نماز جماعت و این مسائل.
سیزدهم آبان، از یکی از روستاهای مجاور برای أخذ آخوند تشریف آورده اند. ملا نعمت می گه: با آقا سید تماس بگیرید ببینید کدومتون قراره با این بنده خدا برید.
آقا سید سجادی طلبه فعال ساکن قم ولی اصالتاً مال منطقه بزمانِ بلوچستان، و مسئول گروه تبلیغی محمد رسول الله صلی الله علیه و آله. آقا سید بهم گفته بود: تو که اولین بارته باید با یکی دیگه با هم برید. این بنده خدا هم می گفت دوتا آخوند می خوام، بالاخره بنده و آقای سید مرتضی حسینی با آقای شهدوستی، بزرگ روستای «ماهو کپته« راهی شدیم.
«الموجز جوابش رو داد»
دهات خدا مهمون داشت. چهار تا از فامیلاش که سه تاشون سنّی بودن و دیگریش داییش که شیعه بود. یه جوون خوش سیما یه شیخ با ریش های بلند و یه میان سال بدون ریش.
برخورد با سنی ها یه جورایی عادی شده بود برامون چون با این که همه اهالی شیعه بودن اما این اتاقی که ما توش بودیم مهمون خونه دهات خدا بود و کسایی که برای کار به روستا اومده بودن و مهمونای دهات خدا بیشترشون سنی. خلاصه این چند روز هم نوش و هم خور و هم صحبت و هم خواب این ها بودیم.
ما که بحث نمی کردیم و خودمون رو به وحدت می زدیم با این وجود و با این که کارگر ها سواد درست و حسابی نداشتن بحث پیش اومد اما چیز عمیقی نبود.
اما مهمون های جدید دهات خدا انگار یه چیزایی سروشون می شد. به اون بنده خدای بدون ریش می گفتن درس خونده و فرهنگیه. شیخ هم که با ریش های بلند و سبیل های کوتاه شبیه مولوی هایی بود که توی ایرانشهر دیده بودم بر خلاف قیافش که چشمای درشت و ترسناکی هم داشت تو صحبت کردن خیلی با ادب و متین بود. ساعتی گذشته بود و چایی با هم خوردیم و از چایی سبزی که آورده بودن به ما دادن.
صحبت مذهبی نبود اما شد. از طلبهگی و طلبه های شیعه و سنی شروع شد. آقا سید بیشتر باهاشون صحبت می کرد ماشا الله خیلی حوصله داره. یه مرتبه آقای فرهنگی پرسید: ببینم شما چرا از همه دارایی های مردم خمس می گیرید؟ اصلاً این خمس رو از کجا در آوردید؟ گفتم آیه قرآنه: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى.
یکم جا خور فکر کنم نمی دونست همچین آیه ای هست و یا انتظار نداشت سریع جواب بگیره.
گفت: خمس مال غنیمته نه هرچی طرف تو خونش داره.
آقا سید گفت: کی گفته هرچی تو خونش داره باید خمسش رو بده؟ چیزی که از درامدش زیاد بیاد خمس داره.
خدا واسش خواسته بود، صبح تقریر الموجز بحث علامات حقیقت و مجاز رو نوشته بودم و همون موقع کتاب الموجز دستم بود. گفتم: کی گفته فقط غنیمت خمس داره؟
گفت: آیه رو یه بار دیگه بخون.
این بار از رو کتاب خوندم، مثالی که آقای سبحانی برای روشن شدن بحث اطراد آورده: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ.(انفال/41)
خب غنیمت یعنی هرچیزی که آدم به دست میاره معناش عامّه نه فقط غنیمت. فقط غنیمت رو از کجا آوردید؟
گفت: همه می دونن از هرکی می خوای بپرس غنیمت تابلو یعنی چی.
گفتم: همه هرچی می خوان بگن، ببین خدا چطور باهات حرف می زنه. این یه آیه دیگه از قرآن که ماده غنیمت اومده ولی اصلاٌ معنای جنگ نداره: تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللَّهِ مَغَانِمُ کَثِیرة(نساء/ 94) الان یعنی خدا جنگ کرده که عند الله مغانمُ کثیرة؟
دیگه آقای سبحانی باهام بود شجاع شده بودم، کمی هم صدام بالا رفته بود این سه تا که هیچ دهات خدا و داییش و آقا سید هم با دقت گوش میدادن. به دایی دهات خدا یواشکی می خندید خوشش می اوم این بندگان خدا رو اذیت کنه فامیلشون بود اما خیلی باهاشون کل کل بی کرد.
گفتم: فقط این یه مورد نیست، حدیث پیامبرصلی الله علیه و آله هست که در مورد زکات گفتن: اللهمّ اجعَلها مغنماً. خبری از جنگ هم نیست ،«خدایا زکات رو غنیمت جنگی قرار بده» که معنی نداره.
مسند أحمد که می دونید چه کتابیه، مالِ أحمده که مثل خودتون سنّیه. (شیخ سر تکون می داد). أحمد از پیامبرصلی الله علیه و آله حدیث آورده که: «غنیمة مجالس الذکر الجنة» و در مورد ماه رمضان که: غنم المؤمن. حالا شما بگو غنیمت معناش چیه و کی درست می گه؟
حسابی درمونده شده بود اون دوتای دیگه هم منتظر بودن این بنده خدا یه چیزی بگه.
گفت: نه شما معلوم نیست پول مردم رو چی کار می کنید، مردم پولشون رو میدن به این آخوندا می برن خرج خودشون می کنن...
گفتم: نه دیگه بحث رو دوتاش نکن اول خمسی که قرآن می گه رو قبول کن بعد بیا ببینیم باید به کی بدیمش. موارد مصرف خمس توی خود آیه مشخصه: للرسول، ذی القربی، یتامی، مساکین، و ابن السبیل.
شیخ شروع کرد از وحدت حرف زدن تا رفیقش و البته خودش رو نجات بده: این بحثا رو بزارید کنار ما که اینجا شیعه سنی نداریم خود من خرما هامو که جمع می کنم یه کیسش رو هم برا خمسش می دم به فقیر... ما اینجا هم برادریم(انگشتان دو دستشو تو هم کرده بود) من و این آقا(اشاره به دایی دهات خدا کرد) با هم رفیقیم، فامیلیم، دوستیم، ایشون شیعه است من هم سنی ام. ما فقط می گیم لا إله إلا الله هرچی می خواید از خدا بخواید.
ما دیرمون شده بود و باید می رفتیم برای شروع مراسم و عزاداری. گفتم: ماهم که چیزی نگفتیم ایشون سؤال پرسید... موقع رفتن طبق عادت بعد از کلمه «خدا خافظ»، «یا علی» گفتم و اصلاً حواسم نبود اونها هم خیره نگاه می کردن. از روز اول این چندمین بار بود.
«طلبه ها می آیند»
می گفتند روستا چند تا طلبه داره. ولی هنوز دلگان بودن و برای تاسوعا و عاشورا قرار بود بیان. مشتاق دیدارشون بودم. دهات خدا با غرور می گفت: سه تا طلبه داریم؛ پایه 2 و 3 و 4. با خودم گفتم لابد اگه این طلبه ها بفهن من هم پایه چهارم جبهه گیری می کنن. اما این طور نبود اتفاقاً فرامرز که پایه چهاریشون بود خیلی متین تر و با محبت تر بود. اسحاق پایه 3 و صالح پایه 2 بودن. اول فکر می کردم صالح بزرگتر از بقیه و پایه چهاره، قیافه خشن و جنگی ای داشت و بزرگ تر نشون می داد. فرامرز گفت: صالح بزرگتره اما پایه دوئه.
دلائل شخصیش بماند اما کم و بیش شنیده می شد که اینجا هر کی زور دبیرستان و نداره و درس خوندن بلد نیست میره طلبه می شه. نارویی که می گفت قاچاق مواد تو بلوچستان دست طلبه هاست و خودشون می برن داخل. خب البته نارویی سنّیه و از قدیم راوی سنّی زیاد اعتباری بهش نبوده.
اما نه، طلبه های خوبی بودن خوب هم مداحی می کردن اما ... . به دهات خدا گفتم شما که طلبه دارید الحمد لله چرا دوتا دوتا روحانی میارید. گفت: مردم این ها رو اونقدر به عنوان روحانی قبول ندارن (و ... دلائل دیگه)
نماز مغرب بود توی مسجد با حضور طلاب. سلام نماز مغرب که داده شد اسحاق آیه: «إنّ الله ... » رو خوند و صلوات فرستادیم. آقا سید شروع کرد به مسئله گفتن و بعدش اشاره کرد به این آیه که اگر بعد از تسبیحات گفته بشه بهتره.
مشغول نماز عشا شدیم و بعد از سلام، اسحاق گفت: إنّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبی ...
بعد از تعقیبات رو به قبله ایستادیم برای سلام دادن به أهل بیتعلیهم السلام، صالح گفت: السلام و علیک یا أبا عبد الله السلام علیک یابن رسول الله ... و با چهار عبارت به امام حسینعلیه السلام سلام داد و بعد سمت مشهد و بعد امام زمانعلیه السلام. بیرون مسجد بهش کشیدمش کنار، اسحاق و فرامرز هم اومدن. گفتم: بهتر نیست تو سلام اول پنج تن رو کامل سلام بدیم به جای اینکه چند تا سلام فقط به امام حسینعلیه السلام؟ گفت: مگه پنج تن نبود؟ گفتم: نه یابن رسول الله، یابن امیرالمؤمنین، یابن فاطمة الزهرا. اینها همش امام حسینه. از جیبش یه برگه پرس شده در آورد مثل برگه های زیارت عاشورای جیبی. نوشته بود سلام بعد از نماز و همین عبارات. گفتم برگه رو بزار جیبت به اون چی کار داری. فکر کن، اگه همین معلم سنی موقع سلام دم مسجد باشه نمی گه اینا کیان دیگه به پیامبر خدا سلام نمیدن؟ فرامرز گفت: اینجا همه همین طور سلام میدن همه عادت کردن. گفتم: عادت چیه طلبه ایم باید درست تر رو انجام بدیم.
گذشت تا فردا و باز سر نماز ماجرا تکرار شد. حدیثی از حضرت زهراسلام الله علیها تو ذهنم بود که تسبیحات رو بعد از نماز و قبل از اینکه حتی زانوها رو تکون بدید گفته بشه. این حدیث رو گفتم. باز فرامرز گفت: اینجا همه عادت کردن همیشه همینجوری می گن. گفتم: باباجون باید مردم رو به حدیث و روایت عادت بدید نه همین طوری می گن و عادت کردن. دوباره قبول کردن اما چندین بار دیگه سر صلوات و سلام به أئمهعلیهم السلام کار خودشون رو تکرار کردن.
اسحاق و فرامرز برامون منبر هم رفتن، صداشون رو ضبط کردم.
- ۹۲/۰۹/۰۵